خودزنی با دستان تو
تو یک تابو را شکستی.به زانو دراوردی و نرفتی.ماندی تا شکست یک غرور را با نگاهت به نابودی دچار کنی.خودزنی شیرین از مسلخی که" گرگ و میش" در یک لباس بودند تا "لب دریا"...تاپاکی یک فرشته...
تو یک تابو را شکستی و ماندی...
تو یک تابو را شکستی.به زانو دراوردی و نرفتی.ماندی تا شکست یک غرور را با نگاهت به نابودی دچار کنی.خودزنی شیرین از مسلخی که" گرگ و میش" در یک لباس بودند تا "لب دریا"...تاپاکی یک فرشته...
تو یک تابو را شکستی و ماندی...
بعد از یک سال و خرده ای اولین باری بود که من منتظر امید بودم نه امید منتظر من!
ساعت ۵:۵۰ بالای قله مردم
توی تاریکی پرتقال میخوردیم و سگ لرزه میزدیم وهمخوانی میکردیم:
م.....ن آن شب سیاهم
م.....ن آن شب سیاهم.......
نیم ساعت بعد تو تاریک و روشن کوهستان یه چیز بود که حالمان را جا می آورد.
صحبت از یک فرشته!
فرشته ای که حالا دیگه جزئی از تفکرات مشترکمان شده بود.
یک حس دوست داشتنی و نو.
بیخود نبود که قسم بزرگمان شده بود جان یک فرشته..
یک ساعت بعد....
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن.
گر تیر طعنه آید.....
ما به مردم میخندیدیم و مردم به ما!
نه تو دانی
و
نه من...
پی نوشت:اما این حق من نبود...
وقتی در تمام مسیر,خیابان های 8 متری شهر را با 100 تا رفتم که مبادا لحظه ای بیرون بمانی,وبا یک دست فرمان را گرفتم و با دست دیگر, نارگیلی _که چند لحظه پیش در خانه با هر سختی بود پوست کرده بودم_ محکم چسبیدم که مبادا زمین بیافتد,وقتی که سوار شدی و نارگیل را دادم و با آب و تاب مراسم پوست کردن نارگیل را برایت تعریف کردم,وقتی سپیدی دندانهایت سپیدی نارگیل را حس کرد و با کنایه گفتی عجب نارگیل تازه ای است دست اونی که پوستش رو کنده درد نکنه,وقتی در تمام مسیر برگشت نگذاشتم کیلومتر شمار ماشین از40 تا بالاتر برود,وقتی که اهنگ مورد علاقه ات را برایت گذاشتم تا پخش شود.وقتی که... .
تمام این وقتی ها را وقتی که دم در خانه با آن نگاه گفتی دستت درد نکنه 10 به 1 باختم پدر.
بالا خره این امتحانا تموم شد.خداوکیلی کمرم زیر بار سنگین این امتحانا شکست.2هفته از نماز صبح تا 9 شب کتابخونه دانشگاه بودم.انصافا سخت بود.حالا بگذریم از اینکه شاگرد اول میشم یا اخر یا اینکه مقاومت می افتم یا نه باید اینجا از چند نفر تشکر کنم:
1-آذر:
انصافا هر معدلی که این ترم بیارم مدیون آذرم.منی که این ترم قید همه چی و زده بودم و به مشروطیمم راضی بودم,اونقدر زیر گوش من خوند که بشین درس بخون شاگرد اول شو پوز فلانیو بزن,من رو وادارکرد به درس خوندن.
2-امیر:
شب امتحان ساعت 6.30_آپادانا:
_امیر: دوبله وگل بزن افش بیاد دمه سردی.(آهسته میگه:افه زیر و رو همزمان بکش)
_امید: تتق.اه پس چرا ایت رفت تو؟
3-کمال:
مردی! که به جز ویالون فقط بلده ساز مخالف بزنه و با ندیدن ریختش تو این مدت کمک بزرگی در پاس کردن درسا بهم کرد.(که جدیدا یه مهد کودکم باز کرده).دستش درد نکنه!
4-خاله اینا:
شب تاسوعا اینقدر ما رو دور سبزه میدون مثل اسب گاری دووند باعث شد یه کم خون به این مغزم برسه یه کم مغزم فعال شه.
به جز مورد فوق اهنگ وبلاگش آدم و از دنیایی که توش هست بیرون میبره.خوراک لحظه های پر استرس امتحاناست.(میدونم الان تو دلش داره میگه:بچه پر رو.مگه ما با هم شوخی داریم.ولی ببخشید نتونستم نگم)
5- مسعود:
خدا وکیلی هر سوالی شب قبل امتحان ازمن پرسید فرداش رفتم سر جلسه دیدم اومده.نمیدونم این آدمه یا نوسترا داموسه.
6-حمید رضا:
متخصص در دور کردن آدم از فضای امتحاناست:
ساعت 8.30_الاچیق دانشگاه:
_حمید:داره فوت میکنه توی سازدهنیش.مام همراهیش میکنیم:
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب...
7-خانوم مهربونه مسئول کتابخونه دانشگاه:
انصافا بعد از آذر دومین نفریه که بهش خیلی مدیونم.ساعت 9 شب هرجند تا کتاب ازش میخواستم قاچاقی بدون ثبت در سیستم بهم میداد.خدا حفظش کنه.
8-یه فرشته!(بدون شرح)
9-محمد صادق:
سال سوم دبیرستان_24 ساعته:
_شپلق.بر میگشتم میدیدم دو نفر دارن میخندن.
من که ازت نمیگذرم,خود دانی . یه چیزی بخر بیا حلالیت بخواه شاید حلالت کردم.خلاصه اینکه کار کردن مغز بنده حاصل همون شپلق هاست.
10-مصطفی:
هر وقت وارد وبلاگ این ادم شدم یه چیزی توی جوابایی که به کامنتا داده بود داشت که منو بخندونه.یه جاهاییم مرموز میشه:صادق کامنت میزاره که:دیدی کفتم ادم بد دهنیه؟مصطفی میگه:آره و غیره
11-یک شرکت مستکبر:
با ساخت قهوه های فوریش که باعث بیداری 48 ساعته میشد.خدا خیرشان دهاد!
چه ایرادی وارد است به مردمی که بیان "دروغ گنده ی یا لیتنا کنا معک" نه به عنوان یک حقیقت٬ نه به عنوان یک دروغ٬که به عنوان یک فریضه به خوردشان داده شده .
((خود اسیرانند در بند جفای ظالمان
بر اسیران عرب این نوحه ها چون میکنند))
پی نوشت:حس بدی بود.اینکه ببینی ملت ریختن تو خیابون تا یاد حسین و زنده نگه دارند , در صورتی که درس حسین و از یاد بردن.ای کاش چون کوفیان نمانیم.
ناموس و
رفیق و
وطن
حتی وقتی گذشتن از ارزشها برایت ساده و آسان باشد،باز هم انگار که به پهلویت بزنند یا سنگینی نگاهی را حس کنی همچین راحت نیستی که از آنان بگذری.
1.عشق؛ناموس که پیدا کنی میگن:آره دیگه مرد شده..! مرد در بند!؟
عشق که باشد روزگارت به وفق مراد است...
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا چه نغز است و چه شیرین و چه زیباست خدایا!
آره مرد(با تکیه غلیظ روی ر )! که بشی روزگار دیدنی میشود... فصل تازه ...فصل رومانتیک انسان خیال چران!!
...
2.هیچ چیز نمی تواند دنیای بدون رفیق را سامان بخشد،همه بر این عقیده اند
رفیق پیدا میکنی که بی کسی نبینی..غریبی نکنی...اما
اما در میان رفقا غریبی کردی چه...؟
...
3.وطن،وطنم،وطنم،همه جانی به تنم...جانم به فدای وطنم.
تن و طن
وطن و طن و طن و طن
وطن جایی نیست که در آن احساس آرامش کنی یا حتی فقط دلگرمی یا حتی ذره ای امید...
وطن جایی نیست که تنفس عمیق هوایش هزار خاطره به پیش چشمانت آرد...
وطن جایی نیست که اطرافیانت ،پیرامونت کسانت باشند...
وتن یعنی همین جا یعنی ایران...!
وطن وتن.. .
نه حس راحتی نیست که کنار بگذاری ارزشهایت را اما چه ناچار که حقیقت سنگین تر از آنست که میزانش نکنیم،پس
سلامتی سه کس:
زندانی و
غریب و
بی کس.